تبليغاتX
مواد مورد نیاز:1 عدد وبلاگ,1 بی مزه
وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود و

 کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میگردد با کوله باری از غم ودرد میروم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها میگذارم...

گریه نکن ای باعث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش غم غربت را از جداره های دل دلتنگان بزدایم اما بدان که نبض خاطراتم هر لحظه به یاد تو میزند...

 

 

 

پ.ن:خدافظی!نه دیگه واقعن این دفعه دیگه رفتم!

راستی آقای چرچی این جمله ی قصار"من رفتم میروم جایز نیست" اقتباس شده از نامه ی قل مراد در باغ مظفر بود تازه رفتم که درست تره آخه خیلی وقته رفتم ولی نمی گم!

 

با تشکر از همه ی دوستان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:43  توسط مهدیه | 
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت                          فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

 

 

خیلی وقته رفتم معلومم نیست کی دوباره بیام اما دلم برای همه دوستان بی کم و کاست تنگ شده و می شه.

دعا کنید که زد بیام اینجا رو تنها نذارین سر بزنید اینقدر از این حرفا که همه میزنن بدم میاد میخوام یه حرف تازه بزنم اما چه کنم که اگه حرف تازه ای هم میتونست وجود داشته باشه همه بازم پیداش میکنن و میزنن و اونوقت دیگه تازه نیست چی میگم من؟هیچی بیخیال

 

نذارین اینجا کپک بزنه نظر هم بذارین احیانن!

میخوام بیام برای همتون جدا جدا نظر بذارم و تشکر کنم اما نمیشه وقت نیست اگه بازم نت اومدم به همتون سلام ویجه میکنم!

در مورد آپ هم که چون از اولم وبلاگم دیر آپ میشد همینجور پیش رفت به قول شاعر:

خشت اول چون نهد معمار کج               تا سکینه می رود دیوار کج

دیگه ببخشید

 

من رفتم>میروم جایز نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:23  توسط مهدیه | 

از اون جايي كه يه نفر به من گفت:تو چيزي نداري بنويسي هي اول مطلب حرف از كپك و كرم ميزني.

منم براي اينكه بگم روحيه انتقاد پذيري دارم و براي محترم شمردن حرف اين دوست عزيز اين دفعه نميخوام حرف كپك رو بزنم و شما در اين مطلب كلمه ي "كپك" نخواهيد يافت اين بار اينجوري نوشته رو شروع مي كنم.

"كپك ها" تمام در و ديوار وبلاگ من رو گرفته بود و حشرات موذي از اون بالا ميرفتن ولي دوستان با راه هاي پيشنهادي(استفاده از حشره كش اتك و سوسك كش قهرمان) حشرات موذي رو از بين بردند دستتون درد نكنه ولي اين دفعه اگه حشره اي كشتيد با روش فاگوسيتوز و بيگانه خواري از بين ببريدش كه نسلش به طور كل منقرض بشه

(البته اين راه عوارض داره ممكنه مريضي وحشتناكي بگيريد خدايي نكرده. اونوقت پاي منم اون دنيا گيره)

و اينكه همه ميدونن كه من يك خبر نگار خبره و كاركشته اي هستم.(تواضع و فروتني همينجور از من ميريزه)

رفتم در خونه ي رهي معيري كه ازش خبر تهيه كنم گفتن:تو چه خبرنگار درپيت و(سانسور)و(سانسوري) هستي كه نمي دوني رهي معيري 41 سال پيش فوت شده.

گفتم اي بابا كي فوت شد؟من همين ديروز سر چهارراه ديدمش بعد ديدم يارو يه جورايي نگاه ميكنه واسه اينكه گندش درنياد گفتم انگار همين ديروز بود يادش بخير 41 سال پيش اون موقع هنوز نطفه ي منم تشكيل نشده بوده

بعد به سرعت از محل متواري شدم

شب شد اومدم گرفتم خوابيدم يه نفر با لباس سفيد و نقره اي متمايل به بنفش با خطوط زرد و خال خال سرمه اي اومد توي خوابم.لباسش كه مثله لباس ارواح بود با شجاعت گفتم:بعله كاري داشتيد روح عزيز؟

گفت:من روح رهي معيري هستم فكر كردم توي خواب يه خبر نگار اومدم ببخشيد بخواب.

گفتم:كجا؟منم خبرنگارم ناسلامتي من اينهمه از خودم تعريف كردم.يعني خبرنگار نيستم ولي خبرنگارم.

رهي گفت:من داستان زندگيم رو داشتم اون دنيا مينوشتم خواستم چاپش كني.

گفتم:حالا بده بخونم.

گفت:ننوشتم هنوز. ميگم بنويس.

روزي كه رفته بودم خواستگاري:

نام شعر:نوبهار عشق

اشكم ولي به پاي عزيزان چكيده ام

از بس ز اين و آن جواب رد من شنيده ام

با ياد رنگ و بوي تو اي نوبهار عشق

از خجالت سر به گريبان كشيده ام

چون خاك در هواي تو زپا فتاده ام

جواب مثبتي بده تا نمرده ام

من جلوه ي شباب نديدم به عمر خويش

پيرم و ولي ز جوانان بسي بهترم

از جام عافيت مي نابي نخورده ام

در طول عمر خويش معتاد نبوده ام

موي سفيد را فلكم رايگان نداد

پول داده ام رنگ موي سفيد خريده ام

اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز

آزاده منم كه از همه جز تو دل بريده ام

گر مي گريزم از نظر مردمان رهي

پول ندارم و چك بي محل كشيده ام

خلاف كار نبوده ام به عمر خويش

فقط كلاه دو سه نفري برداشته ام

حالا جواب شما چيست اي نوبهار عشق

كسي را مثله تو بدين زيركي نديده ام

از نظر جشن عروسي خيالتان راحت

همه ي پول ان را قرض نموده ام

دختره بهم گفت:

آمدي جانت به قربانم ولي حالا چرا

من نمودم عقد همين ديروز برو فردا بيا

همانا تو بودي بي پول.كچل

مگر خورده بودم همي مغز خر؟

وهمين شد كه من خودم رو از بالاي برج ميلاد انداختم پايين!

گفتم:41 سال پيش كدوم برج ميلاد رو ميگيد؟

گفت:نمي دونم يه اسمون خراش بود شايد.نه فكر كنم كوه بود ولي حالا كه خوب فكر ميكنم تپه بود ولي ارتفاعي داشت كه نگو...

حالا اينا جزییاته زیاد مهم نيست بريد به همون دختره بگيد من با يه نفر ديگه اشنا شدم خيلي بهتر تازه اسمشم "حوريه خداپرست" است خيليم دختر خوبيه.تازه نميدونم بدنش از چه مكانيزمي پيروي ميكنه كه بال و پر هم داره پرواز ميكنه.

گفتم:به به! حالا قبر و ارامگاه شما كجاست كه اگه مطلب به چاپ رسيد بيام بهتون خبر بدم؟

گفت:بهشت زهراي رشت.قطعه ي هشت.وسط يه دشت.قبري به اندازه ي يه تشت

گفتم:بله.بله.يادداشت كردم ميام خدمتتون

پيام اخلاقي كل اين مطلب:

1.هيچ وقت بالاي تپه نريد!

2.اگه يه نفر با لباس سفيد و نقره اي متمايل به بنفش با خطوط زرد و خال خال سرمه اي اومد توي خوابتون روحه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:11  توسط مهدیه | 

اول اينكه بذاريد از حالت هنگ در بيام اخه هنوز موندم كه چه جوري وبلاگ من اپيد؟اونم چه اپه طولاني اي اي.مواظب باشيد پاتون به كپك ها گير نكنه.

اصول ايمني:

به همراه داشتن يك حشر كش اتك و يك سوسك كش قهرمان براي كشتن حشرات موذي وبلاگ

به همراه داشتن مرگ موش كه اگه نتونستيد در مقابل حشرات مقاومت كنيد ان را خورده و رخت از اين جهان فاني بربنديد

به همراه داشتن چاقو براي جدا كردن خود از كپك هاي وبلاگ

حالا چه جوريشو ميگم:

يه رو وقتي ديدم كه زياله ي مونده ي 50 سال پيش تخمير شده توسط باكتري هاي بي هوازي به وبلاگ من گفت:پيف.

من به خودم اومدم و تصميم گرفتم اپ كنم.

و اما بريم سر اصل مطلب

اين داستان واقعي است و خواندن ان براي كودكان زير 2 سال و بالاي 74 سال و2 ماه و 3 روز و افرادي كه امراض قلبي و مغزي دارند توصيه نميشود

اما داستان از اونجايي شروع ميشه كه يه روز من ميخواستم براي مصاحبه با شاعر گرامي رهي معيري برم كه يه دفعه غلياني در من رخ داد من يك شعر گففتم

شعر من:يك عدد خبرنگار/يك ميكروفون/گزارشات هم نم كشيده/مصاحبه با رهي معيري را بايد كرد/مصاحبه با همسرش جدا

و همين موقع بود كه من دريافتم كه چه استعداد شگرف و عجيبي در زمينه ي شعر و شاعري دارم.با خود انديشيدم كه اين شعر را در مجلات كثيرول انتشار يا كتب درسي به چاپ برسونم يا نه شعر را با ترانه يا تصنيفي همراه كنم و بدم يك مطرب بنوازد و يك اوازه خوان ان را براي ملت بخواند يا نه چرا خواننده؟خودم مي خونمش در اين افكار بودم كه ناگهان ندايي دروني مرا فراخوند فكر ميكردم جهان شعر و شاعري رو با شعر

گفتم:هان چته؟

گفت:من نداي مهدي چرچي هستم

-اوه ببخشيد به جا نياوردم خوش تشريف اورديد ولي خيلي ببخشيد كه در محضر شما درشتي ميكنم ولي اشتباه نكنم خط رو خط افتاده چون من اقاي چرچي نيستم

-نه خط رو خط نيفتاده است مرا اقاي چرچي فرستاده تا به تو بگويم:گزارشات اشتباه است ازيرا كه گزارش فارسي است و نبايد با "ات" عربي جمع بسته شود.

اين شعر است يا نثر يا كلماتي مبهم؟

هيچ گونه همامنگي ميان كلمات وجود ندارد.شعر به گونه اي تقليدي است.در واقع كلماتي است بدون استفاده در گوشه هاي ذهنت كه به طرز فجيعي ريخته اي ان را به روي كاغذ

دريغ از يك قالب شعري در شعرت؟اصلن نميتوان قالب برايش گفت!خلاصه اينكه از نظر شعري هيچ گونه خاصيتي ندارد حداقل كاغذي را كه رويش اين شعر را نوشته اي ريز ريز كن و در ليوان ابي بينداز و در ان زمان كه در اب حل شد ان را بخور شايد باكتري هاي مفيد موجود در روده ي بزرگت از سلولز كاغذ شعر براي ساختن ويتامين B وK استفاده كنند

گفتم:بله شعر همان گونه بود كه شما گفتيد من خودمم همين فكر رو ميكردم و كاغذ را در اب حل كرده و خوردمش و شعر منهدم شد

حالا اگه ميپرسيد اقاي چرچي كيه بايد بگم اين شخصيت.منتقدي هستند چيره دست.ماهر.از اهالي ادبيات.در مورد سن ايشان اطلاعات كافي در دست ندارم اما از طرز حرف زدنشون كه عمومن بر ميگرده به دهه ي 50 طبق محاسبات من در مورد سن ايشون به يك عدد 3 يا 4 رقمي رسيدم ولي به طور يقين ميتونم بگم كه در مراسم تدفين خافظ و سعدي صاحب عزا بودن

ايشون فوق پرفوسوراي ادبيات رو از كالج لس انجلس اباد كشكول يه جايي طرفاي كاليفرنياي سفلي كه از جاده قديم هم ميري تا ميرسي به دانشگاهشون گرفتن!

خلاصه يه روز شيخ الشيوخ چرچي يك سفر دريايي را با ياران قسم خورده ي خود گلستان سعدي و ديوان حافظ را اغاز كردند.در بين راه كشتي دچار طوفان شد وبه جزيره اي افتادند در ابتدا در ان جزيره حتي سوسكي هم پر نميزد كه ناگهان اقاي چرچي اشخاصي را ديدند:

اقاي چرچي:درود و 2 صد سلام خدمت شما دوستان گرامي مي انديشيدم كه كسي در اين جزيره به زيستن نميپردازه ليكن خلافش ثابت شد.

ان اشخاش:خخخخخختمگكمنوئرميتلر خورك (ترجمه:اين چي ميگه؟)

كه يك نفر به ياران قسم خورده (كتاب ها) نزديك شد و انها را خورد و انگاه گفت:

تبكمقستلمندرمخخخخندبلنخخخخخكوذر(ترجمه:بوي ادمي زاد ميداد ولي مزه ي چوب بود)

اقاي چرچي بسي گريستند و حساب كار دستش اومد ادم خورها دست و پاي ايشان را به چوبي بستند تا به قبيله ببرندش.

اقاي چرچي:مرا رها كنيد.چرا مرا نمي هليد؟به شما اين مژده و بشارت را ميدهم كه چون به شهر برگردم پليس را خبر كنم و ان زمان است كه شما را نه مجال گريز هست نه پاي گريختن!

كه به دستور رييس قبيله چماقي بر سر ايشان نواخته شد تا اندكي از سكوت جنگل بهره گيري شود.

وقتي به هوش اومدند كه ادمخورها داشتند سوپ عصاره ي ملخ برشته با پاي سوسك بال دار و مغز مورچه رو درست ميكردند

اقاي چرچي:اگر مرا رها كنيد من شما را خواندن و كتابت بياموزم و لحظه اي از پاي ننشينم!

رييس قبيله:تبحتحبخخخخلخلخذخخخخذوئذخخذخ(ترجمه:چي ميگه.بندازش تو ديگ گشنمونه)

و اين بود كه ايشان با اشكال مختلف به انان منظور را فهماندند.

اورده اند كه 45000 ادم خوراز كلاس درس استاد چرچي در غار مخوف بهره بردند و به مدارج علمي بالايي رسيدند.

دكتر بو علي سينا ادمخوار و استاد سعدي ادمخور فر از شاگردان ايشون بودنه اند

گويند كه ادمخورها براي اينكه ارادت خود را به استاد نشون بدند هر نوزاد ادمخوري كه توليد ميشود بر اساس قوانين تصويب شده بايد تا يك ساعت پس از تولد "مهدي چرچي" را تلفظ كنند اگر نه مي ميرد و جسدش را خشك ميكنند و ميزنن به اتاق استاد تا كمال ارادت ثابت شود!

نتيجه اينكه براي نجات ايشان از جزيره هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم.البته اگر جان يك انسان برايتان مهم است و نميخواهيد شاهد منظره ي زوال و فناي من باشيد از رساندن هرگونه كمك اعم از سبز و سرخ و زرد بپرهيزيد چون كه فكر كنم ايشون الان سايه ي من رو با تير و شمشير فولادي ساخت رييس موپالمو ميزنندى.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 18:51  توسط مهدیه | 

ما شعري براي افغاني هاي نسبتن محترم گفتيم كه شايد دست از افغانیت بردارند و ايران را به قصد افغانستان ترك كنند.

و هم اينكه مشتي باشد بر دهان كساني كه مي گويند ما شعر گفتن بلد نيستيم!

(البته مشت را زیاد جدی نگیرید آخر ما خودمان میدانیم که اگر شما بر ما فوتی روا دارید ما به دبوار کاغذ شده ایم)

بعدش هم شما بايد اين شعر را با احساس بخوانيد به طوري كه فرض كنيد شب شعريست در ميان جمعي از افاغنه مقیم ایران نشسته ايد!

تذکر۱: البته قبل از این که در این شب شعر حضور به هم رسانید سعی کنید وصییت نامه ی خود را نگاشته باشید!

تذکر۲:هیچ تذکر دومی در کار نیست به کار خود ادامه دهید!

اگر به چنين فرضي رسيديد شروع به خواندن كنيد...

.

افغاني.افغاني كجايي؟

بي تو بي سر و سامان مي ماند صنعت بنايي!

ايران را افغانستان كرده اي به تنهايي

وٍلت كنند ما را نيز از كشور بيرون مي راني!

كارتِ اقآمت گرفته اي به آساني

جولان مي دهي در كشور با كتاني

كار مي كني چند برابر ايراني

فقط نياز داري به فرغون و سيماني

كابل اباد شد افغاني

برو ديگر اينجا نماني

دست زدي به توليد انبوه

هي بچه افغاني مي زايي.ووه ووه!

"بی نظیر" دخترت مي دود روي شيرواني

به او مي گويي واي به حالت اگر پايين نيايي

اين همه بچه را كجا جا دادي؟

درون سوراخ موشي با ناتواني؟

بس است ديگر.نَزاي.جان مادرت

نصف جمعيت را اختصاص داده اي به خودت!

نوادگان اشرف افغان

اشغال كرده اند ايران را اسان

كي مي شود همه برويد افغانستان

فقط ايراني بماند در ايران

گفتيد كشورمان اشغال است امديد!

حالا كه ازاد شده پس چرا نمي رويد؟

مي نگري به ايراني با كمال پررويي

با دماغ پهني كه گويا خورده بر آن ضربه هاي طولاني

بر تنت سراپا لباس آبيست

به همين دليل است كه هرچه آبيست افغانيست و هرچه قرمز است نهايت زيباييست

اگر ديگر ببينيم هر گونه افغاني

ايران را پاك كنيم ز افغاني

افغاني گر ميدانست اين همه مهم شده براي ايراني

كه ما گفته ايم شعري از براي افغاني

خود را مي كشت از روي خوشحالي

با امپول هوا و قرص و كپسولي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط مهدیه | 

از اونجایی که مدتی بود وبلاگ ما بوی گند گرفته بود و ترشیده و پوسیده شده بود ما قصد داشتیم که ساعت ۹ شب درب خانه بگذاریمش اما تصمیم گرفتیم آپی کنیم و منصرف شویم دیگر بد یا خوبش با شما!

اموزش خوانندگي در يك جلسه

1.توليد صدا

تمرين:دو انگشت خود را به زور ته حلق خود كرده و انگاه توليد صدا نماييد.توجه كنيد اگر انگشت در دسترستان نمي باشد ميتوانيد از چوب.لوله.سيخ و موارد مشابه استفاده كنيد.ميتوانيد ازحمام يا توالت براي مكان ضبط صدايتان استفاده كنيد.

2.ضبط

به هر جان كندني هست بايد سعي كنيد كه يك جوري تصوير شما در حال خوانندگي از تلويزيون پخش شود.

توصيه:حتمن شعر اولين اهنگ شما بايد در رابطه با مادر.پدر.افغانستان و... باشد.اين نكته كاملن الزاميست.

مثلن:افغاني عزيزم من برا تو مريضم و...

3.طرح جلد روي البوم

در هنگام عكس گرفتن براي جلد البوم به اين نكات حتمن توجه كنيد:

1.زلف پريشان

2.چشم ها كاملن خمار

3.اشك محبت سرازير باشد!

4.لبخند مليح!

5.دست بر چانه!

4.انتخاب اسم

چند اسم پيشنهادي براي البوم شما:

1.دل خسته ي شكسته

2.دل مريض خسته

3.عاشق كش خسته

5.مريض شكسته

6.خسته ي عشق

7.اواز خوان مريض دل شكسته

8.عاشق تو خسته

9.خسته ي دل شكسته

و...

5.موضوعات اشعار

موضاعات اشعارتان مي تواند موارد زير باشد:

1.شما به يك عشق نيازمنديد كه از رفتنش ناحت گرديد

2.عشقتان قصد ترك شما را دارد

3.عشقتان از شما ناراحت است و در حال ترك شماست

4.عشقتان در حال بستن چمدانش براي ترك شماست

5.عشقتان چمدان در دست در حال ترك شماست

6.شما به دنبال او دويده واز او مي خواهيد نرود

7.او بدون توجه به شما مي رود

8.شما برگشته و كنج عزلت نشسته ايد و در محبس تن هستيد و داريد اين شعر را براي او مي خوانيد.

6.پخش نوار

توجه:قبل از پخش نوار ابتدا شايعه كنيد كه كار شما توقيف شده اين نكته در فروش رفتن هرچه بيشتر نوار شما لازم است.اصولن ملت به فكر مي كنند چيزي كه توقيف شود چيز خوبيست

7.تبليغات

اين مرحله مرحله ي پخش پستر و اگهي است!

در اين مرحله سعي كنيد حرف هاي گنده تر از دهان و هيكتان بزنيد!

اين مرحله را همه بلديد پس احتياجي به توضيح ندارد.

8.كنسرت

تذكرات در هنگام برگزاري كنسرت:

1.با ميكروفن زياد ور برويد گاهي هم ان را بخوريد!البته اين كار را بايد جلو اينه زياد تمرين كرده باشيد.

2.گل هاي تماشاگران را توي سر خودشان بزنيد.اصولن اين كار طرفداران را خوشحال ميكند.

در اخر كنسرت خود را خاك پاي مردم معرفي كنيد و در هنگام تشكر و تعظيم تا انجا كه مي توانيد خم شويد(البته يادتان باشد شلوارتان زياد تنگ و لباستان زياد كوتاه نباشد).

دوستان عزيز!

شما حالا يك خواننده شده ايد!اما...

اما من هنوز فن اخر را به شما نگفته ام!

علاقه مندان جهت دريافت فن اخر مبلغ 100000000000000000000000000000

تومان وجه نقد حضورن بياورند به من تحويل دهند تا من فن اخر را درب گوششان بگويم.

اما دقت کنید در رعایت این مراحل به ۳ نکته ی بس مهم توجه کنید

۱.مراحل را به ترتیب انجام دهید

۲.مراحل را به ترتیب انجام دهید

۳.مراحل را به ترتیب انجام دهید

امضا:

يك خواننده ي درب پيت!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 10:32  توسط مهدیه | 

ما از راننده اي جوات و بسي توانا در مورد رانندگي سوال كرديم او نيز خواست تا تمام اطلاعات خود در اين زمينه در اختيار ما نهد پس اينچنين پاسخ داد:

اموزش رانندگي

يا

اسوده رانندگي كردن در one minute

1.حق تقدم با كيست؟

هميشه حق تقدم با شماست! چه از خيابان اصلي به فرعي برويد و چه از فرعي به اصلي وارد شويد!اينم حق شماست.

2.خطوط وسط خيابان

خطوط وسط خيابان و بزرگراه ها به منزله ي مطئن شدن شما در مورد اسفالت بودن جاده است.از ميان خطوط راندن هم يك سنت قديمي بوده كه سالهاست منسوخ شده!

ان دسته از خودروهاي سياسي را هم كه مي بينيد از بين خطوط حركت ميكنند ناشي هستند و تا چند وقت ديگر هم اين روش دست و پاگير را هم فراموش خواهند كرد.

3.خط ويژه

معني خط ويژه هم كه از اسمش پيداست:يعني ويژه ي شما فقط شما وديگر هيچ! هنگامي كه كار داشتيداز اين خط عبور كنيد.مثلا چه كاري ويژه تر از رساندن مامان به مراسم دختر خاله ي زنداييه دختر عمويه عمه ي همسايه ي پشتيه منظر خانوم اينا؟فراموش نكنيد كه اين خط ويژه شماست و نه هيچ گونه اتوبوس خلافكاري.

۴.چراغ راهنمايي

چراغ هاي راهنمايي رنگي سر چهارراه ها در روز هيچ كاربردي ندارند ولي در شب خيابان را بسي زيبا ميگردانند.اين چراغ ها را سازمان زيباسازي شهرداري براي زيبا كردن هرچه تمام تر خيابان ها در هر يك قدمي شما يك چهارراه زده واين چراغ ها را نصب كرده است.بايد بگويم كه اين چهارراه ها از شما فيلم برداري نامحسوس ميكنند پس براي معروفيت خود مي توانيد وقتي اين چراغ ها قرمز شدند به طور محسوس از چهار راه عبور كنيد در اين حالت از شما و ماشينتان كمپلت عكس گرفته مي شود در اين حال اگر دلتان خواست مي توانيد ژستي مناسب هم بگيريد يا مثلا دستتان را به نشانه ي احترام از شيشه خارج كنيد.وقتي از شما عكس گرفتند شما معروف مي شويد و پليس در به در به دنبال شما مي گردد تا از شما امضا بگيرد و ورقه اي را به شما بدهد بگم که به هيچ وجه به محتواي ورقه توجه نكنيد مطمئنن نامه ي فدايت شوم است و بودن هر گونه برگه ي جريمه را ما به شدت تكذيب مي كنيم.

۵.چراغ راهنماي ماشين ها

اين چراغ ها براي خوشگل كردن يا اسپرت كردن ماشين هاست.از قديم گفتند:ماشيني كه راهنما ندارد به پارگينگ خانه رواست.

۶.دود خارج شده از اگزوز

توجه داشته باشيد كه دود خارج شده از اگزوز ماشينتان با شخصيت شما ارتباط زيادي دارد.هر چه دود اگزوز سياهتر و غليظ تر باشد شخصيتتان بسي بالا تر است.اگر احساس بي شخصيتي ميكنيد ريختن مقداري روغن موتور در كاربراتور يا در صورت توانايي مالي خريدن خودروهاي جديد ساخت داخل كشور را به شما پيشنهاد ميكنيم.

۷.بوق

بوق عنصر اساسي ماشين است!اگر بوق ماشينتان تمام شده به هيچ دردي نميخورد لذا ماشينتان را همان جا بُكُشيد و بُخُوريد.

بوق از حيث توليد صدا كاربرد هاي مختلفي دارد كه الان به انها اشاره ميكنم:

1.يك بوق كوچولو. معني: سام عليك. كاربرد:احولپرسي راننده اي جوات از راننده اي اشنا

2.دو بوق. معني: به...خيلي مخلصيم!. كاربرد: احوالپرسي با راننده ي بسي اشناتر

3.سه بوق. معني: كجايي بي وفا؟. كاربرد: ويژه ي مسافر كشان محترم

4. 569 بوق معني: هي يارو كجا؟. كاربرد ويژه ي مسافر كشان محترم

5.بوق بدون وقفه به مدت نيم ساعت. معني: بدو بيا دير شد اَه. كاربرد:صدا زدن خانم ها براي رفتن به مهماني.

6.بوق بدون وقفه ي معمولي. معني: سلام... كاربرد: جلو بيمارستان ها

7.بوق با اهنگ عروسي. معني:معلوم است! كاربرد: به هنگام ديدن ماشين عروس حتي خالي

8.نصب بوق قطار روي ژيان. معني: معناي خاصي ندارد! كاربرد: نشانگر ذوق سرشار راننده

9.نصب بوق كاميون روي موتور. معني: معناي خاصي ندارد! كاربرد: نشانگر بزرگواري موتورسوار

10.نصب اژير به جاي بوق. معني: بَ بو....بي بو...! كاربرد: ويژه ي رانندگان عشق پليس بازي و ترساندن دزدان احتمالي

11.نصب صداي خروس به جاي بوق. معني: قوقولي قوقول...! كاربرد: ويژه ي روستايي هاي عزيزي كه سال هاست از ولايت دور مانده اند و دلتنگ هستند.

7.ضبط

دير زماني است كه ديگر از CD و نوار كاست استفاده نميشود.توصيه ميكنم كه حتمن براي ماشينتان V.C.D وD.V.D بگذاريد.اگر كامپيوتر و MP3 Player هم بگذاريد كه ديگر عاليست.

8.باند

براي بالا بودن كلاستان باند خفن الزاميست.

اگر اين كارها را كرديد ان ماشينتان را برده و به اين راننده تحويل دهيد.اخر در تيمارستان انها ماشين يافت نمي شود.شماره حساب ايشان 3434 شعبه ي اسكان.(هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم)

توضيح:اگر از خودتان مي پرسيد چرا اين مطلب اين گونه تمام شد بايد بگويم چون اين راننده در اخر داستان ديوانه گشته و الان در تيمارستان در حال ماشين سواري با بالشت خود است.و پرسنل تيمارستان معتقدند كه او پس از ديدن برگه ي جريمه ي پليس و مشاهده بردن ماشينش به پاركينگ پليس.كمي تا قسمتي بهش شوك وارد شده و از طرفي هم جرثقيل حامل ماشين ايشان در راه پاركينگ به علت عاملي ناشناخته منفجر شده و ماشين ايشان هم پودر گشته و حتي جسدي از ان بر جاي نمانده.وقتي كه خبر منهدم شدن ماشينش را بدو مي دهند به طور كلي Hang مي كنه و حالا بسي حالش معيوب است.

با ارزوي سلامتي براي ايشان.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:57  توسط مهدیه | 

شنبه:همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم.هر جا ميرفتم اونو ميديدم يكبار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت"ببخشيد"

من كه مي دونم منظورش چي بود.تازه ساعت ۵/۹ هم كه داشتم بورد را ميخوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد.اره دقيقن مي دونم منظورش چيه.اون ميخواد زن من بشه.

بچه ها ميگفتن اسمش مريمه.

از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم.

يكشنبه:امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم.موقع رفتن تو سرويس يه خانومي پشت سرم نشسته بود و با رفيقاش ميگفتن و ميخنديدن.تازه به من گفت"ببخشيد اقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين".من كه ميدونم منظورش چي بود.اسمش رو ميدونستم.اسمش نرگسه.

مثه روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش.راستيتش منم از اون بدم نمياد.از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون.تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم.

دوشنبه:امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم رفتم سر كلاس.بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيام جزوه منو ازم خواست.من كه ميدونم منظورش چي بود.حتمن مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه.راستيتش منم از مينا بدم نمياد.از خداپنهون نيست از شما چه پنهون.تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم.

سه شنبه:امروز اصلن روز خوبي نبود.نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا.فقط يكي از من پرسيد"اقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست؟".

من كه ميدونم منظورش چيه.ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش ابي بود احتمالن استقلاليه.

وقتي جريان رو به دوستم گفتم به من گفت"اي بابا!بدبخت منظوري نداشته".ولي من ميدونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش ميشه.حالا به كوري چشم دوستمم كه شده هر جر شده با اين يكي هم ازدواج ميكنم.

چهارشنبه:امروز وقتي كه داشتم وارد سلف ميشدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه ازاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند.يكي از دختراي اردو از من پرسيد"اقا ببخشيد!دانشكده پرستاري كجاست؟".من كه ميدونستم منظورش چيه.اما تو كار درستي خودم موندم كه چطور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده.حيف اسمش رو نفهميدم.راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون.تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم.طفلكي گناه داره از عشق من پير ميشه.

پنج شنبه:يكي از دوستاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد.من كه ميدونستم از نوشابه خريدن منظورش چيه!مي خواد كه من بي خيال مينا بشم.راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرن قبول كنم.

جمعه:امروز در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودمو مي ديدم. عجب شكوه و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه ي عسل فرو ميكردم كه...

مادرم يكهو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چندتا نون بگيرم.وقتي تو صف نانوايي بودم دخترخانومي ازم پرسيد"ببخشيد اقا صف پنج تايي ها كدومه؟"من كه مي دونم منظورش چي بود.اما عمرن باهاش ازدواج كنم.

راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد زياد خوشم نمياد.

شنبه:امروز زود از خواب بلند شدم صبحانه رو خوردم و اومدم كه راه بيفتم كه مادرم بهم گفت:نمي خواد دانشگاه بري.امروز جواب نوار مغزت امادست.برو از بيمارستان بگير.راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم ميگن من مشكل رواني دارم.

وقتي به بيمارستان رسيدم از خانم مسئول ازمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم.به من گفت"اقا لطفن چند دقيقه صبر كنيد".

من كه ميدونستم منظورش چيه....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:54  توسط مهدیه | 

امروز تو روزنامه يهو به مطلبي برخوردم كلي حال كردم خوندم گفتم واستون بنويسم.البته نميدونم ميدنيد يا نه اخه روزنامه مال چهارشنبه 11 دي بود.موضوع از اين قرار بود

"دزدها به خانه ي عادل زدند"

بعضي از اين اقايون دزد واقعا بي معرفت و فرصت طلب هستند و با كوچكترين فرصتي كه به دست ميارن با سرقت اموال مردم طومار زندگيشونو ميپيچن به هم.

اين طوري نوشته بود كه اخبار رسيده حاكي از ان است كه چند نفر از اين سارقان فرصت طلب كه ظاهرن كمي تا قسمتي هم به فوتبال علاقه مند بودن وقتي ميدونستن كه عادل خان فردوسي پور دوشنبه شب ها تو برنامه ي 90 حضور داره و خونه نيست از اين فرصت بس طلايي استفاده ميكنن و با ورود به خونه ي فردوسي پور در غرب تهران و سرقت اموالش كلي حال به حال ميشن و اين مجري تلويزيون رو به درد سر.درد پا.درد دست و... مبتلا ميسازند.

اره خلاصه عادل خان قصه ي ما از همه جا بي خبر در برنامه ي 90 داشته حال اهل فوتبال رو ميگرفته و دزدان هم اموالشو دزديدن و يه اب هم روش.

خلاصه عادل اقا هم وقتي اومده خونه فهميده كه اموالش به تاراج سارقان از خدا بي خبر رفته همانند ديگر مالباختگان بدبخت فلك زده دست به دامن پليس و قاضي شده و اتماس و اشك و اه و ناله و لابه و زجه كه اره حق من رو خوردن و من تو دهن اين دزدان ميزنم من با كمك قانون حقشون رو كف دستشون ميذارم.

با شكايت فردوسي پور پرونده اي تنظيم ميشه و با دستور قاضي براي تحقيقات و شناسايي سارقان به پايگاه دوم پليس اگاهي تهران فرستاده ميشه.

در شكايت فردوسي پور لپ تاپ و فرش و ارز و پول و طلاو... از جمله اموالي بوده كه به سرقت رفته و يك گروه از كاراگاهان كاركشته تحقيق رو در اين زمينه اغاز كردن.

خلاصه از اون جايي كه اين عادل خان علاقه ي عجيبي به فيروز كريمي.اكبر ميثاقيان و همچنين استاد اسدي داره و با اين سرقت ناجوانمردانه اين بار نوبت اوناست تا هي ازش بپرسن:

اقا اين ماجراي اين دزدهاي فرصت طلب به كجا كشيد اخر؟

ما نفهميديم اخرش اين دزدا چه جوري شما رو نقره داغ كردن؟

اقاي فردوسي پور ايا تا فصل اينده ي فوتبال اقايان دزد دستگير خواهند شد يا نه؟

حالا شما حدس بزنيد دزدي كدوم دوشنبه بوده؟

همون دوشنبه اي كه از برنامه ي 90 زنگ زده بودن به عزيز محمدي و باهاش بحث ميكردن كه چه طوري شده كه بازي ذوب اهنو عقب انداختن؟مگه خونش رنگين تره؟حالا پرسپليس استقلال شكايت داشتن كه چرا ما بايد 3تا بازي تو يه هفته انجام بديم بعد زنگ زدن اقاي خرد بين(سر پرست باشگاه پرسپليس) يه دعوايي بود كه اگه نديديد نصف عمرتون فنا شده.

يكي خرد بين بگو يكي عزيز محمدي.خردبين شكايت كن و عزيز انكار كن.قروقاطي حرف ميزدنو فردوسي پور هم ميخنديد و هي از اين ليوان برنامه ي نود يه چيزي ميخورد من ديگه اخريا مونده بودم كه شايد ليوانه يه چيزي توليد ميكنه كه اين ميخوره اخه بالغ بر 500 بار اين ليوانو گذاشت دم دهنش.

بگذريم اون شب فردوسي پور خيلي خنديد ولي بي خبر از اينكه دزدان در خانه اش دارن به ريش نداشتش ميخندن.

اين بود ماجراي دزدان و عادل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:5  توسط مهدیه | 
این وبلاگ نو پای من برای ادامه ی فعالیطاش به نضراط صودمند شما اهطیاج دارد لتفن با نضراط گرمطون وبلاگ مرا به آطش بگشید.

و این را به خاتر داشطه باشید که:

۱.رضایط  شما آرزوی دیرنه ی ماسط!

۲.طوغّف بیجا مانع کصب اصط!

۳.لتفن در دادن نظر دغت فرمایید ظیرا جنص فروخطه شده پص گرفطه نمیشود!

۴.اظ آوردن کودکان ظیر دو صال به این وبلاگ جدن خودداری فرمایید!

۵.اظ آوردن غابلمه جلوگیری شود!

۶.حر گونه سمپادی حمراح با سمپاش را پضیرا حصطیم!

۷.حمان گونه که اظ پیش ضکر شد حر کص به این وبلاگ پا نهد و نظر نداده طشریفش را ببرد باید اظ دادن حرگونه آظمایش خون جلوگیری کند چون ممکن اصط خبر وفاط خود را توصط پزشك در ۳ماه بعدش به علّط سرطان ایدظ و بيماري هاي مهلك ديگر دريافط كند!

هالا اظ ما گفطن (خود دانيد)

به قول حافظ:

"حافظ وظيفه ي تو دعا گفتن است و بس

در بند اين نباش كه او شنيد يا نشنيد"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 19:25  توسط مهدیه |